سلوم مرسی برای ساپورتتان این عکس رو اون بالا می بینید جریان داره...... اون پروانه جلوی پنجره ی دانشگاه جان به جان آفرین تسلیم نموده بود ما نیز چون موزی می باشیم این کار را کردیم راستش ما یه استاد داریم که ۳۶۵ روز سال یه عطسه هم نمی کنه و خدا وکیلی ما هر چی نفرین دایورتشان مینماییم به طرق خودمان بر میگردد اما بالاخره در روزی از این واپسین روز ها بنا به دلایلی که ما اختمال می دهیم ایشان دنبال زن زندگیشان رفته بودند و در به در دنبال عشفشان می گشتند رفیفان دور و بر مان بیدند الان عکس حوش تیپ ترین و با کلاس ترین فرد دانشگاه مان را برایتان می گذاریم تا شما هم ببینید و فیض ببرید ما عفده ای شده ایم چون در این دانشگاه پرنده ی ... هم پرواز نمی کند از این جهت است که ما تمام عشفمان دنبال کردن این خروس خوشتیپ است لطفا ما را مسخره ننمایید چون ما وافعا دپرس شده ایم از بهرام رادان هم خوش تیپ تر و خوش عکس تر می باشند ...... درد و بلایشان به جان آنان که به خاطر بی محل بودنش او را نفرین میکنند بای عکسی دیگر از کتیبه ی ما در زاویه ای دیگر زنه هنرپيشه بوده، به شوهرش ميگه: ديدي وقتي تو فيلم خودم رو زدم به مردن، چطوري همه داشتن گريه ميكردن؟! يارو ميگه: آره، آخه ميدونستن كه واقعا نمردي
و نیز فوش های ضد و نقیض تان اما این جانب تصمیم کبری را گرفته ام اصلا حسش نیست باز بیام پس بیخیلی شرمنده که نمیام 
![]()
ها ....
نمی توانیم ذهن درد مندمان را متمرکز کرده و مثل بچه ی بشر طنز بنویسیم شرمنده )الان توی سایت دانشگاه هستیم همه مثل مور و ملخ این جا جمعند و از سر و کول هم بالا رفته اند
توضیح تصویر اینکه : این کتیبه ی ما همکلاسی ها می باشد 
الهی آمین


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:27 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
پ.ن: میخوام با چند تا جمله پرونده ی بلاگ رو ببندم! پست بعد میره واسه ابديت! برای همتون آرزوهایی دارم با طعم کافی! آرامش بخش ترین مزه ی سال برای من... ☆ بهشت و جهنم آدما همین دنیاس! فقط باید نگاه کرد! از کنار عقربه های ساعت نباید بی تفاوت رد شد و چشمها... یه روز یاد میگیرن که باید به هر چیزی خیره بشن و پلک زدن رو هم فراموش کنن! دل تو، اولین روز بهار. دل من آخرین جمعه ی سال. و چه دوریم و چه نزدیک بهم! ☆ تمام حواس بشری و فوق بشریم دارن بهم نوید میدن که الان درست در میدان جاذبه ی کائنات قرار دارم و میتونم تمام نیک بختیها و ثروت های موجود در طبیعت رو به سمت خودم بکشم! اسم منو به خاطر بسپارید! خیلی زود از هر گوشه و کناری صدام شنیده خواهد شد! ☆ به نظرم تمام دورویی ها و دورنگی های دنیا توی این ماه جمع شده! بهار میخواد گورشو گم کنه! طبیعت نوپا حالا بزرگتر شده! و آدما انگار میخوان یاد بگیرن که چه جوری بهم خنجر بزنن! دستا همیشه برای رفاقت جلو نمیان، گاهی هدفشون بالاتر از خیانته... .☆ ☆این روزا از کوچه های شهر فرشته های خیالی هم نمیگذرن! دلتو به هوای هیچ آدمی خوش نکن! ☆ کسی مهربون نیست! باور کن! کتابهاتو بردار و برو پشت نیمکت های خسته بشین! هیچ کاری از دستت بر نمیاد’ ☆ دیگه بزرگ شدی! همه چیز یاد گرفتی! هم کشتنُ هم مردنو! انقدر مار خوردی که افعی شدی! انگار فقط دلت آخر هفته رو میخواد! خیلی وقته فهمیدی فقر و فحشا چیه! خیلی وقته نابرابری میبینی! آخرش هم فهمیدی هیچ غلطی نمیتونی بکنی! فهمیدی این رسم دنیاس! و طبیعت انگار انقدر پیر شده که روی ویلچر نشسته و فقط با حسرت از پشت پنجره به دونه های برف نگاه میکنه. آخر خطّه! پیاده شو! نگاه میکنی! چه بده ، بد تموم کردن! فصل ها تموم میشن! ماه ها پژمرده میشن! چشمات بسته میشه! و تو... شاید مشتاق ترینی برای مردن... احساس کردم در اوج بی نیازی ام! بی نیازی از موجودات زمینی! به همین سادگی بود .☆ ☆.☆ ☆امشب که بگذرد... نمیدانم میشود چند روز! ولی... نمیگذرد دندانهايمان چرا داغان شده اند يا ايها الناس ؟؟ دندان هایی داریم : به سفیدی برف ها به سختی سخره به تیزی اره و به کج و کـُله گی ِ فردوسی پور !انگشت وسطم خیلی فعال شده . اینروزها ! تقديم به وبم ☆: رفیق روزهای خوش و ناخوشی ، بودنت،آمدنت،ماندنت را سپاس زاد روز زیبای حضورت مبارک.منتها الان ميندازمت توي تابوتت بزرگوار تو باید می رفتی, چونکه: *همين گوشه كنار ها بود نوشتم :خدایا تو را بسی سپاس دلم از دست خدا لیز خورد!!! .☆ ☆ گرفت!! .☆ ☆.☆ ☆ افتاد!!! .☆ ☆.☆ ☆.☆ ☆ شکست. ا گه رو بیاد زنده میمونی، اگه پشت بیاد مُردی! سکه پرتاب میشد، میرفت بالا، دستای من یخ میزد! سکه میوفتاد تو دستم! با ترس و هیجان باز میکردمش! نمیدونم من باختم یا... لعنت به تو! رو میاد! من زنده میمونم! من زنده میمونم! شانس مساوی بود! "مشکل اینجاست که من آنچه هستم را با آنچه باید باشم اشتباه میگیرم.خیال می کنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم در واقع نباید باشم!" دیشب یه لحظه عجیب دلم خواست برگردم سال 85! نمي دنم چرا ... چرا ؟؟ واي بر تو 88 ......هوای این روزها عجیب به مزاجمان خوش نمی آید! هی دلمان تنگ و گشاد میشود و خودمان هم نمیدانیم چه چرتي تايپ مي نماييم ... من هم دچار شده ام! به لحظه های مرموزی که آنقدر میشناسمشان که فراموششان کرده ام! و باز نگاه میکنم!به شادیهای مصنوعی، و طراوتی که انگار اجاره ایست... به شوقی که دیگر نیست و لبخندی که سالهاست مرده! با تمام وجود احساس میکنم همه به دروغ برای یکدیگر آرزوهای خوب میکنند و از روی اجبار دستهای یکدیگر را میفشارند! و من،نمیدانم ، منتظر کدام اتّفاقم!؟ " شکارچی بدی شدم! ببینید کمانم چه کشیده است! قوی ترین بود که چنین کمانی را کشید... اکنون افسوس! این تیر خطرناک است و هیچ تیری به آن نمی ماند- از اینجا دور شوید! برای حفظ سلامتی خویش!..." نیچه
راهت دور بود.
موهات بور بود.
هر چی بهم گفتی دروغ بود!!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:29 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
سكانس آخر در وبلاگ ورود غم ممنوع سلوم سلام رهگذر اینجا چه می کنی در کلبه ای که زمانی خانه ای بود کاخ شد و اکنون ویرانه. این نبود آن راهی كه من باید می رفتم... خنده ام می گیرد ذره ای کوچک با قلبی بی انتها کوچک ... كم آوردم ؟؟؟!!!.... نه ....... نمي دانم!!!!!!!!!!!!!!! امروز آمده ام در اينجا را پلمپ نمايم و كوله بار شكست و ناكامي مان را بسته و مي رويم ......ميرويم به جايي كه ضايع شدنمان را هيچ بني بشري نبيند!... .☆ ☆.☆ ☆زل زده بود به آینه !بهش می گفت : کاش می شد هر آدمی همونجوری که یه چهره داره، یه درد داشته باشه یهو آینه شکست وهزار تکه شد خم شد که تکه ها رو جمع کنه. دید که توی هر تکه آینه یه چهره داره و برای هر چهره یه درد! .☆ ☆.☆ ☆مهم نیست چند بهار را در کنار یکدیگر زندگی کنیم مهم ان است چند لحظه بهاری زندگی کنیم باز هم از ما به شما نصيحت كه: .☆ ☆.☆ ☆لبخند خرجی ندارد ولی سود زیادی دارد. .☆ ☆.☆ ☆.☆ ☆.☆ ☆.☆ ☆.☆ ☆بخند و خوشحال باش چون فردا روز بد تريه ======================================== .* .*اینجا پایان راه نیست ... اینجا انتها نیست... و من ادامه خواهم داشت... شاید اما جور دیگر... شاد باشيد خدا حافظ هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا, زمين مال من است .*اگر روزگار درها را به روی تو بست ناامید مباش و اگر درها را بر روی تو گشود مغرور مشو (رسول اكرم ص) من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من، من خودم هستم و يک حس غريب که به .*..* .*..* صد عشق و هوس مي ارزد .*..* .عمر ما را مهلت امروز و فردا نیست من که یک امروز مهمان تو ام . فردا چرا؟
== باي باي =======###======##======###======
=======#======##======##======###=======
======###=====#############==###========
========##=####===========#####====###==
=======###== باي باي === باي باي =====######====
==###==##=======================###=====
===####====باي باي=== باي باي ===========##=##=
====##====================###======###==
====#========= باي باي =====#######=====#===
===##===================########====##==
===#=====####===========#######======#==
===#======###==============##========#==
===##============= باي باي =========#===##==
===##==========================#====##==
====##=========== باي باي =======##====##===
=====##==####============####=====##====
======##====##############=======##=====
=======###=====================###======
==========###===============###=========
============#################===========
==== باي باي ===============###===== باي باي ===
===================###==================
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:29 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |






+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 21:5 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
تولد وبلاگم مبارك . پارسال اين موقعه ها بود با يك تن از پسر عمو هايمان تمامي اين كدها را كه اينجا ملاحضه مي فر ماييد در اين وبلاگ قرار داده و با مطالب آن استادمان را خوشحال نموديم به طرزي كه ايشان به ما گفتند آفرين مرا کسي نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسي مي خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بي کسان. يادمه اولين پستي كه توي اين وبلاگ گذاشتم اين بود : " سلوم به همگي.... ما هم به جمع شما پيوستيم به وبلاگ ما خوش آمديد " يه ثانيه بعدش نگاه كردم ديدم يه نفر نظر داده با اين مضمون كه : سلام شما هم خوش اومدين اميدوارم وبلاگ پر محتوايي را در آينده از شما نظاره گر باشيم " نيشمان را تا بنا گوش باز كرديم . آيا واقعا وبلاگ پر محتوايي داشته ايم ؟؟؟؟؟؟ يا نه ؟؟ اگه مي بينيد به درد نمي خوره بگيد تا درشو پلمپ كنم و ديگه آپ نفرماييم .......... باشد كه همه ي شما بزرگواران از ما راضي باشيد يه كد به وبلاگم دادم به اسم كد نفرين : از آنجايي كه براي رو كم كني آن شخص شخيص كه گفته بودند تعداد نظرات وبت خيلي كمه يه كد گذاشتم تا هر كي مياد به اين وبلاگ سر ميزنه به محض اينكه بخواهد بدون نظر برود آنرا نفرين مينماييد تا هيچ وقت به مراد دلش نرسد حال اين آرزو و مراد دلشان هر چه مي خواهد باشد مهم نيست مهم اين است كه اين نفرين عاقبت يك روز كار خودش را خواهد كرد ميگيد نه امتحان كنيد اما از ما گفتن پشيمان مي شويد پس بدون دلهره اين وبلاگو ترك كنيد روي آن دكمه بي زحمت كليك فرموده و نظر بدهيد سپاس گزاريم ★ .☆ ★ ☆ ورود بي غم جان وبلاگ عزيز تر از درس هايم تولدت مبارك .☆ ★ ☆★ این پایان نیست.حتی آغاز پایان هم نیست.اما شاید پایان آغاز باشد يه استاده ازمون پرسيد اگه يه نفر توي جمع عيب شما رو بازگو كنه چيكار ميكنيد . گفتم ميزنم تو چشمش. همه زدن زير خنده ....!!استاده وسط درس دادن هر حرفي ميزد كه توش چي كار ميكردين بود اول يه نگاه به من مينداخت . بيچاره پيش خودش فكر كرده من چه خشنم ...! اما الان خيلي دلم مي خواد بدونم عيب اين وبلاگ چيه؟ و مشكل شما چيه ؟ قول ميدم نزنم توي چشمتون....!!!! انا لله و انا عليه راجعون .....هر اومدني رفتني داره ... آيا وقت رفتن ماست؟ .. ما برويم ..!!!!؟؟؟ سري ديگري از شعار هايمان: دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني اما براي روزي که خواهيم رفت از اينجا تا ابديت اي روزگار:: چین و چروک صورت و لرزش دستها رو نمیدونم گواه سن وسال زیاد بود یا مشقتهای روزگار...شاید هم هر دو... حاج خانوم پسرتون چند سالشه مگه؟ بیست و هفت سالشه عزیزم.نه درس خونده نه کاری بلده نه سربازی رفته.از دست باباش دیوونه شده و افتاده گوشه ی خونه.خرجی خونه نداریم آقا هنوز هم با این سن دنبال عیاشی و زن بازیه.خونه و زندگیمون رو فروخت خرج عیاشی هاش کرد.حالا سر پیری باید مستاجری کنم باید سوزن بزنم و خرج خودم و پسرم رو در بیارم... حرف میزد و میزد و من جز اینکه گوش بدم و سرم رو تکون بدم چیزی ازم بر نمیومد...خداحافظی کرد و رفت... دور شدنش رو که نگاه میکردم فقط یک فکر توی سرم موج میزد و اون اینکه چقدر باید داغون باشی.چقدر بایدخسته باشی که مجبور بشی برای یک غریبه سفره ی دلت رو باز کنی...ای خدا عاقبت همه مارو بخیر کن... .☆ ☆.¸.☆´مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد .☆ ☆.¸.☆´.☆ ☆.¸.☆´کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه از یاد رفتنی ! ★ *.° ★ *.° لبخند خرجی ندارد ولی سود زیادی دارد. ★ *.° ★ *.° ★ *.° بخند و خوشحال باش چون فردا روز بد تريه عکس با حال در ادا مه ی مطلب
چون با لبخند ميشه يك روز تيره رو روشن كرد
![]()
عکس زیبا ترین دختر نو جوان
جيگر بروادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 20:40 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
در انتظار مرد رویاها اينا رو بقیه ی عکس ها در ادامه ی مطلب مجسمه های بامزه آقا پاشو بچه بشینه! (در ادامه)
جيگر بروادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 16:47 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
شعار هايمان: زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقیتی است که باید آن را تجربه کرد .☆ ☆.¸.☆´هرگز ناامید مباش،چون ممکن است آخرین کلید همه درها را بگشاید .☆ ☆.¸.☆´عمری جز به بیهوده بودن سر نکردیم تقویمها گفتند و ما باور نکردیم .☆ ☆.¸.☆´اين وبلاگ طنز مي باشد بنا بر در خواست رفيقمان كيشميش براي عيدي باز هم آپيديم همون طور كه بالا مشاهده مي فرماييد "ورود غم ممنوع ميباشد" حتي شما بيننده ي عزيز"اگه هم غم دارين لطفا 10 دقيقه بهش فكر نكنيد (آقا اصلا يعني چي اين حر فها خوب همه غم دارن ميرم به وب بقيه سر ميزنم همش غمگين نوشتن يكي ميگه : آه اگر من و او ما ميشديم آن وقت چي مي شد ...آه كه دلت سنگيست و مرا با درياي غم تنها گذاشتي...آقا خوب رفت كه رفت جهنم اون نه يكي ديگه غير از اينه؟) بنا براين بخوانيد و شاد باشيد كه فردا روز بد تريست خواهش ميكنم نظر بدين " اگه شما بينندگان عزيز مي دانستيد كه نظرات شما ما را شارژ خواهد كردو ما بيشتر مطلب از خودمان در وكنيم چه ميكردين..." ☆ ☆برايمان دعا بفرماييد اما از ته دل مثل اين خانوم ( مطلب پايين رو بخونيد) زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش بی غذا مانده اند. مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم، پولتان را می آورم. ولی مغازه دار گفت که نسیه نمی دهد. با اينا موافقيد ؟؟؟: همه ی ما آزادیم مسعله این است که آزادی را چه معنا کنی !!!! گاهی آنقدر در زندگی غرق می شوم که حتی فراموش می کنم زندگی کردن را کرم ها از برگ ها می افتن برگ ها از شاخه ها شاخه ها از درخت ها درخت ها از چمن ها چمن ها از زمین زمین از آسمان آسمان از سقف گاهی دلم برا ماهیا میسوزه ... آخه وختی بچه ان هم نمی تونن خاک بازی کنن ! و هنگامی که به دستانم می نگرم، و چیزی نمی بینم ... شوکه می شوم ، چون فراموش کرده ام که " با پاکناز پاکشون کردم " ! شیطنت بچهای گل کرد توپی رها ماشینی تصادف خانواده ای بی سرپرست ... ! اين وبلاگ يك سال بيشتر عمر نكرد تنفس بی اراده هوا،در این تنهایی عمیق بی معنیست؟ دلمان براي اكسيژن تنگيده است آيا؟؟ ye shab ye torke be zanesh mige khanom man emshab havase noon barbari kardam.zanesh mige khob boro begir man ham bokhoram,torke mire noonvayi mige shater 2 ta noon barbari bede.shater mige chera 2 ta .mige akhe khanoomam ham havase noon barbari karde.vaghti barmigarde khoone va noon ro mizare too sofre zanesh mige in noono az koja kharidi?oon ham mige az sare koche.zanesh mige khoobe dastet dard nakone vali man nemitoonam ye noone kamel bokhoram.chon too rejimam.torke mige eybi nadare harchi nakhordi man mikhoram.khordan ke tamoom shod raftan bekhaban .hanooz sareshoon be balesh nakhorde bood ke khabeshoon bord.alan ham khabidan.bezar bidar beshan bebinim dige chikar mikonam. hatman dar jaryan mizaramet ![]()
![]()
![]()

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. فهرست خریدت کو؟ زن گفت: اینجاست. مغازه دار از روی تمسخر گفت: فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد، چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه باتعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت. خواربار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ترازو کرد، کفه ترازو برابر نشد. آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ، فهرست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود: ای خدای عزیزم!!! تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.
زن خداحافظی کرد و رفت و با خود می اندیشید، که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک وخالص چقدر است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:15 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
واقعا اينجوريه؟!!!! پس بايد گفت خوش به حال قو ها چه با مرام اند. در صورت مرگ یک قو، جفت او آنقدر در کنار جسدش گریه می کند و باقی می ماند، تا جان خود را از دست بدهد. در صورت جان باختن یک قو توسط شکارچی، جفت حیوان جان باخته آنقدر برای شکارچی مزاحمت ایجاد می کند و راه او را مسدود می کند، تا وی مجبور به شلیک به سمت آن شود. زندگي نوشيدن قهوه است! گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيتهاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرسهاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شدهايد كه همگي قهوه خوريهاي گرانقيمت و زيبا را برداشتهايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي ماندهاند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است سرچشمه همه مشكلات و استرسهاي شما هم همين است. شما فقط بهترينها را براي خود ميخواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوريهاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برميداشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و … همان قهوه خوريهاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگياند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت .گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوهخوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نميفهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجانها پرت نشود … به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد فقر روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. اين يكي خيلي جالبه حتما بخونيد ش روزي سنگ تراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي كرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد مي شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد. مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قويتر ميشدم. در همان لحظه او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخترواني نشسته بود همه مردم به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را ميآزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و تبديل به ابري بزرگ شد. كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و ان طرف هل داد. 
تجربه نشان داده است که در صورت موفق به فرار شدن شکارچی، قویی که جفت خود را در شکار از دست داده، بالای سر جنازه آن باز می گردد و با گریستن فراوان دور از دسترس، تا جایی که جان خود را از دست بدهد می گرید.
بيشتر معروف است كه در اغلب اوقات جفت قوها تا آخر عمر به هم وفاداتر باقي مي مانند و گفته مي شود كه اگر يكي از آنها بميرد، ديگری هیچگاه جفت گيري نخواهد کرد![]()
![]()
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!
در يك لحظه، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر مي كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بازرگان.
اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگ است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود. ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خرد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 15:48 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي . دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود "اين عمل ، كاملا در مرحله آزمایش، ريسكي و خطرناكه اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ". موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند ! بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه : دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "
![]()
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه".
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين".
بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟."
"چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
" اين قيمت استاندارد مغزه !
اين مطلب رو براي تمام خانمهاي باهوشي كه به يه لبخند نياز دارن بفرستين ..
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 15:35 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
باي

فرصتهای طلایی
شبی فرشته ای به دیدار مرد جوانی رفت و به او گفت: به زودی موقعیت های بیشماری در زندگیت به وجود خواهد آمد. به تو امكان داده میشود ثروت های هنگفتی كسب كنی. موقعیت های اجتماعی بالایی در انتظار توست و میتوانی با زنی زیبا و خوش پیمان ازدواج كنی. مرد جوان سالها در انتظار بروز این معجزات نشست، اما در نهایت در انزوا و بدبختی از دنیا رفت.
هنگامی كه به دروازه بهشت رسید، همان فرشته را دید و شروع به شكایت كرد كه: من نه ثروتمند شدم، نه موقعیت اجتماعی بالایی كسب كردم و نه حتی با زنی زیبا ازدواج كردم! فرشته لبخندی زد و گفت: من به تو این ها را وعده نداده بودم، بلكه موقعیت هایی برای دستیابی به این آرزوها را به تو وعده دادم. آیا به خاطر داری زمانی به فكر شروع تجارتی افتادی، اما از ترس شكست متوقف شدی؟ پیرمرد سرش را به علامت تایید جنباند. فرشته ادامه داد: به یاد داری زمین لرزه شدیدی شهر تو را ویران كرد، اما از ترس دزدان به كمك بازماندگان زیر آوار نرفتی؟ مرد به علامت تایید سرش را پایین آورد.
فرشته گفت: آن فاجعه بزرگترین فرصت برای نجات جان صدها انسان بود، اگر این كار را میكردی تمام بازماندگان آن شهر تو را دعا میكردند و از تو تقدیر و قدردانی میشد. فرشته ادامه داد: آن زن زیبای مو حنایی را به یاد میآوری؟ و تو از ترس پاسخ منفی هیچ گاه حرف دلت را به او نگفتی. قطرات اشك بی اختیار از چشمان پشیمان مرد جاری شد.
فرشته: خداوند هر روز صبح دست میبره و مشتی فرصت طلایی را مثل بذر روی زمین میپاشه. این فرصت ها حق دارند بدون هیچ مانعی تا مرحله فكر انسان ها رسوخ كنند. اما از كنار این بذر طلایی بگذره و رهاش كنه.
این قصدهای خداوند به هر حال در جایی از زمان توسط كسی محقق می شوند. اما چه كسی و در چه زمانی؟ انتخاب با انسان است. و این انتخاب هاست كه مسیر سفر روحی هر انسانی را مشخص میكنه
آخرش آرام آرام
با بغض
با درد
گریه های من ؟؟؟؟
مهم نیست
مهم اینست که
آخرش آرام آرام...
مرا کسي نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسي مي خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس
بي کسان.

اهواره اميد به علت لايي کشي بين ماهواره هاو بوق زدن بيجا و مسافر کشي بازداشت شد



یه خودكار داشتي و اندازه يه جمله جوهر داشت چي برام مينوشتين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی .
اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره،
به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای،
زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…لیلا… لیلا…لیلا…
مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم “لیلا”
که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…
مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن.
مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش
و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه،
با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا…
بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟!!!!
میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:56 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
سلام چرا اسم اصليتو بهم نگفتي ازم مي ترسي ولي واقعا من متحير موندم شما ها چه جوري تو اون شلوغي درس مي خونين مخصوصا وقتي يه هم اتاقي مثل ريحا نه پيشتون باشه ماشالله مثل طاهره خانوم دائم در حال حرف زدنه يا نگين ولي نه نگين مشهري زنداييمه نمي شه گفت بالا چشت ابروه ولي من موندم اگه سعدا پيشتون نبود شماها يه روز هم دوام نمي اوردين بالاخره سعدا خانوميه برا خودش مخصوصا حالا كه رفتن قاطي خروس ها مي خواد خونه داري رو كامل ياد بگيره نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
نيلز تو كي هستي؟
آخه من چند بار اومدم تو خوابگاه شما كه بخوام راجع به خوابگاه بنويسم؟
ما كه مثل شما سعادت اينو نداشتيم بريم با برو بچه هاي خوابگاه زندگي كنيم
اينجا همكلاسي ها كه ميان نظر مي دن اسم اصليشونو بهم ميگن
از بقيه پوزش مي طلبم ما رو از اين كار معاف كنيد


- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین , خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر .........
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:5 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
سلام امتحانها تموم شد اي ول قبول شدم همه ی ۲۰ واحد رو پاس کردم البته هنوز اون استا مو فر فریه نمره ها رو نداده عوضش بر نامه نویسی قبول شدم ای ول به خودم دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. ز هوشياران عالم هر كه را ديدم غمي دارد دلا ديوانه شو كه ديوانگي هم عالمي دارد من براي اين آپ كسيو خبر نكردم چون مشخص نيست آپ بعدي من كي باشه
خدايا برنامه نويسي قبول بشم اونوقت چه شود![]()

/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/wave.gif)
/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/smdbhi.gif)
شرط عشق
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/smdbhi.gif)
امتحان پایان ترم
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/smdbhi.gif)
/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/smdbhi.gif)
عاقل مباش كه غم ديگران خوري
ديوانه باش كه ديگران غمت را خورند/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/2029.gif)
↓پن↓
شرمنده /ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/146fs495919.gif)
فعلاً
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:41 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
يكي گفته من چه جور تونستم از وبش دزدي كنم آقا اختيار دارين شما برو هر چي كد جاوا پيدا كردي بزار تو وبت براي جلو گيري از وبت حالا يا من باز ميام كار خودمو ميكنم يا....... آي نفس كش : آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند... واقعا وبلاگم بي ريخته ******* اللهي اگر تو فضل كني از ديگران چه داد وچه بيداد ور تو عدل كني پس فضل ديگران چو باد.... لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاري که به هيچ دردي نمي خورند. ****** من همه جوره آماده ي انتقادات شما براي از بي ريختي در آوردن اين وبلاگ هستم لطفا مرا ياري كنيد با تشكر: " سازمان جذب انتقادات و پيشنهادات ورود بي غم" " راه جهان يكي است وآن راه راستي ست."

/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/2020.gif)
/ffffff/※%20نگـين%20سبز%20※_files/2im4xon.gif)
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:50 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:13 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
اين دختر ه پسر عمومه چند روز پيش تولدش بود 




+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:21 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
___________**_____*__*___________ 
_________*___*___*__*_______******
__________*___*__*________**::::::::**
______________*__*_______**::::::::::**
_______________*__*_____**:::::::::::**
________________*__*___*:::::::::::::**
_________________*_*__*::::::::::::::**
_____**********____##*::::::::::::**
___**:::::::::::::::::::* ^^*::::****::::**
__**::::::::::::::::::::*^^^**:::::::::::::**
___**::::::::::::::::::::::*^^ ^*:::::::::::::**
_____**:::::::::::**::::::**^^*:::::::::::**
__________****:::::::::::::*^*********
____________**:::::::::::**
___________**::::::::**
_______.oº º .******
……O º *
*.°
º
...°
....O
.......°o O ° O
.................°
.............. °
............. O
.............o....o°o
.................O....°
............o°°O.....o
...........O..........O 









+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:25 من بودم اينو نوشتم يعنيستاره |
| ||||||